شهرشیشه ایی
می روم خستــــه و درمانـــــده و زار سوی منزلـــــــــــــــگه ویرانه ی خویش به خـــــــــــــــــــــدا می برم از شــــــهر شما دل شوریــــــــده و دیوانــــــــــــه ی خویــــــــش می بـــــــرم،تا که در آن نقطه ی دور شستشویــــــش دهم از رنگ گنـــــــــــاه شستشویش دهم از لـکه ی عشـــــــــــــــــق زیــــــــــــــــــن همه خواهش بیجا و تبــــــــــــــاه می بـــرم تـــــا ز تو دورش سازم زتــــــــو،ای جلوه ی امیـــــد محـــــال می بـــــــــــرم زنـــــــــــــده به گورش سازم تا از ایـــــــن پس نــــــــــکند یاد وصـــــــــــــــال نـــــــاله می لرزد،می رقصد اشــــــــک آه،بگـــــــــــذارکه بگریــــــــــــــــــــــــزم من از تـــــــــــــــــــــو،ای چشمه ی جوشان گنـــــــاه شایــــــــــــد آن بــــــــــــــــــه که بپـــرهیزم مــــــــــــن بخـــــــــــــــــــدا غنچه ی شادی بودم دست عشــــــــــــــق آمد از شاخــم چیـــــد شعله ی آه شدم،صــــــــــــــــــد افســـــــــــوس کــــــــه لبــــــــــــــــــتم باز بـــــــــــــتر آن لب نرسیــــد عاقبـــــت بنـــــد سفر پایـــــــتتم بست می روم،خنــــــــــــده به لب،خونیــــــــــن دل می روم از دل مــــــــــــــــــن دست بـــــــــــــــــــدار ای امیــــــــــــــــــــــــــد عبــــــــــــث بی حاصـــــــــــــــــــل *فــروغ* انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است از ما گذشته است که کاری کنیم کاری که دیگران نتوانند فرصت برای حرف زدن زیاد است اما اما اگر گریسته باشی ... مردن چقدر حوصله می خواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز، یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی ..!
I feel ‘Free’ and I write ‘freedom’ as I experienced it in this language (Enlgish), I experienced this word, this strange feeling in a language which I just borrowed it from a different country, and different country. I am not sure if I like it or not, I am not sure if it was useful for me or not. But I am sure that I was happy and I am happy when I feel free. Yes, I felt it, from my heart and inside. When I was walking with a boy in dark streets and we talked about friendship, a simple friendship which was full of happiness but I never ever experienced before. I was happy when someone told me that I am pretty, I am attractive and it is possible if someone loves me. It is actually so much funny when I think about that, when I think that how much I should be low self-confident by saying these things. But I was like that, I was and now I accept it and I am not ashamed at all. Why? Because freedom made me more independent and it gave me enough time to think, to do and to feel alone without being judged by anyone else. Oh, my goodness, that was the best and the first time I felt that nobody judge me except myself in this situation. That is great! However, this feeling and this freedom made me scared as well, as it was new to me, and I felt it alone, I did not share it with anybody else because I was trying to be myself. I’ve never ever tried to break everything I’ve learned in my life, but I am alive and I needed to find myself, my feelings, that’s why I opened my heart to ‘become’ and not just to ‘be’ forever! سلام دوســــــــتان خوبید؟ ببخشید که یه مدت آپ نکردم....دوستان یه سوال.... البته ازاونایی که عاشقند... اول اســــــــــم اونی که دوسش داری چیه؟؟؟؟؟؟ چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره .....
هي فلاني........ وجودم در نفس سرد باغ خشكيده است و بغض گلويم زخم ميزند آخرين نفس هايم را... به فريادم برس ...خداي من!؟
غريب است دوست داشتن. به كي لعنت بفرستم؟؟؟خودم ...يا.......؟؟ بزرگترین اشتباهم در زندگی این بود که هرجا رنجیدم لبخند زدم! این تو نیستی که مرا از یاد برده ای، این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند! صحبت از فراموشی نیست، صحبت از لیاقت است!!!
میدانی . . .!؟ به رویت نیاوردم . . . ! از همان زمانی که جای "تو" به من گفتی "شما" فهمیدم پای "او" در میان است . . . !؟ خدایا حواست هست؟ یادته که چی ازت خواستم؟ به خودت قسم بدجور بی تاب و منتظرم... کاری که گفتمو برام بکن... بدجور مشتاقم... چون بد دیدم! پس خدا جونم بدو که بندت منتظره ببینه چقد برات با ارزشه؟؟؟ خدایا! من همونیم که گفتی بی صبرانه منتظری که بیام طرفتو چند برابر بهم جواب بدی... پس بدو خدا! الآن وقتشه... که هم جواب منو بدی هم اونو...!؟
تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه....
تا فریاد نکشی کسی به طرفت برنمی گرده .....
تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد....
و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه ....
مي داني؟
مي گويند رسم زندگي چنين است!!!
مي آيند...... مي مانند..... عادتت مي دهند........
عادتت مي دهند و مي روند..........
و تو در خود مي ماني.......... و تو تنها مي ماني........
راستي نگفتي؟
رسم تو نيز چنين است؟
مثل همه ي فلاني ها ....؟
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛
به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل
نازکتر، ما بي رحم تر.تقصير از ما نيست؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند.!؟
فکر کردن درد نداره محکمتر زدن!
قالب رایگان وبلاگ کد آهنگ |